چون ماه می مانی ! گاه شبها بر فراز خانه ام بر میایی ؛ گاه درپشت ابر های رویا از نظر پنهانی ... *** بر آنم ، این بار تورا در چاه ِتنهایی ام به بند کشم ! که دیگر شاهدِ طلوع ِبی گاه و، افول ، نا به هنگامت نباشم ! .................................................................... دلبرا ! کجا می بری این دل سوخته را این گونه شتابان؟! خیال ِخامی ست می پنداری که ازین تل ِخاکستر دگر باره ، شراری برخیزد! بگذار نیلوفرانه به سرای خود بمانم شاید زیبنده تر باشد بالیدنم ، دراین مرداب ِ تلخ تا پیچدیدنم ، به رنگینی شاخسارگلزار... چه بی اجازه ! پای به قصه ی آشفته ی من گذاردی چه بی تابانه ! در نوَردیدی بی کرانه ی دلم را چه بی پروا ! تهُی کردی ذهن شکوفه های باغچه را از سبز و سرخ ِ بهار چه پُر ابهامند! چشمانت ، ـ آن قافیه های تاریک که هیچ واژه ای ، ترجمان ِ قعرسکوتش نیست و چه مظلومانه ! به خاک نشاندی ، با ِکِره گی ِ عشق را ... *** و اینک من ماندم و یک بغل ، عشق مچاله شده ی کاغذی ! بدرود نگفت، اما بهر وداع آمده بود نمی دانم ٬ درس وفا از کدامین مکتب آموخته بود ؟! این گونه دوستت دارم گفت و رهایم کرد *** دریغ ! چه آسان رفت ازدست ــ چه مشکل میرود از یاد... *** غمم از دوری نیست٬ بیم آن دارم که بشکند نازک ِشیشه ی ِ دلش به سنگ جفای رقیبان ... خانه ام، سرد و تاریک شب چکیده برروی افق ِپنجره نگاهم دوخته به سراشیبی ِگودال ِ تنهایی دیده در هم می کشم تا ببینم عمق روح ِ نا پیدای ِ زندگی را ؛ به جستجوییِ پوچ٬ راز خانه ی پدری را بلعیده موج زنان، هم آغوش ِ بادِ پُر شوم سر نوشت ، َترک گفتم ، دیارکودکی را و دیده گان ِ تــَـــــــــرِ مادرِ رنجوررا ... *** دستهایم آلوده به خون خود! سر به مسلخ ِ مِهرسپردم ، که بیازمایم سوادِ عشق را *** این جــــــــا همیشه سرد است هیچ چیز از جنس تــــَـــــن ِ من نیست باغچه از گلهای عَبَس پُر بوسه ها آبستن هوس ، دستها همه ، کشتزارناپاکی! عقوبت ِ این پاک بازی ِمعصومانه ... پیچیده گی ، ابهام ، آشوب، نومیدی ... *** از تابوت تـــَنـــَم که همچو ِزهدان ِ زنی من را در بر گرفته فغانی کرکننده میخراشد گوش را که ای رهگذران ! ای هم ِگنان ِ من! به من بیاموزید رویای زیستن را ... به من نشان دهید روزنی را که از دریچه اش به بیرون لغزم ازین کالبــــــــد تنگ میخواهم ، دوباره متولد شوم ! باور زیبایم ! همه شب از دریچه ی این آسمان تب دار ، که وسعتش کمتر است از گسترده ی تنهایی ِ من! به دیدار ماه می روم ... ــ نیست، دوریش کمتر از فاصله ما! ـــ به خنده ی قافیه ی چشمانت نگاه میکنم که در نور دل انگیزش جلوه گر است ... *** از طایفه ی سَروی می دانم ، نمی رسد هرگز دست کوتاه ِ بخت ِ خفته ام به بلندای قله ات ! بنواز، کودک نا آرام ِ دلم را به لهجه ی شیرین سکوت ! ِبرَهان ، لحظه هایم را که مبتلا ست به زمزمه ی سایه ها... *** آه ! باور زیبایم تشنگی کویرم سرخ ِ سرخْ ، به نیازِ قطره ی بارانی ، تفته گشته ... مبادا ! به یقین رسانیم ، که توهم سراب بودی ... درامتداد ِ کشیدگی لحظه یِ انتظار، در گذرِ ثانیه های عُمرم که حاصل ِ همخوابگی ِ رنج و اندوه اند، به موازاتِ خطوط آرزو قد بر افراشته بر ویرانه های ِ آمالم ... شور ِ عُصیان در سر دارد بی تابی ِ لبانم! به تکاپوی ِ یافتن ِ آغوشی گنه کار برخاسته، تا عریان کنم خواهشهای لبریز از تمنای تنم را ـ تا که بوسه زنم بر لبان *آدم*ـ که طعم ِ میوه ی ِ ممنوعه دارد ... من به راز ِ خلقتِ جهان دست یافتم ! باز شب است و من، می سپارم پیکرِ خسته و رنجور را به آرامگاهِ بی رونق ِ بسترم می کِشم پرده ی پلک را بر دنیای بی عطوفت حقیقت ! تا که غوطه زنم ، در ژرفای ِ تجلی ِ خیالت که حضوری جاودان دارد در جوارم ... تا که یادت چنگ زند ، بر پیچ ِ زلفِ خوابهایم امشب در دل، عجب طوفانی به پاست از گُــُــذارت که این چنین، در هم می کوبد درهای این غمکده را باز ویران میشوم به سر پنجه ی خیال ِ نوازشت و می گُــُـــدازم میان ِ هُرم ِ داغ ِ حسرتِ بوسه بر لبانت ! ... من ازاین معجزت سبز میشوم گویــــا، از جنگلهاست، جاری ِ تنم! ... ترک میخورد تردی ِ ساقه هایم ازرویش ِ جوانه ها چونان که، در گذر است بهار ازروزن ِ پیکرم ... و آنچنان زیـبــــــــا میشوم ، که گمان کنی از آفرینش ِ انگشتانم اند همه گلهای ِ جهان ! ... سر مست می گردم گویی که در یک جام، سر کشیده ام همه ی تاکها را ... میگشایم دستهایم را به وسعتِ آسمان می رُبایم یک آغوش سو سو ـــ از دیدگان ِ روشنت ـــ تا که رهنما باشد ظلمت ِ کور ِ، راه ِ باز گشتم را ... و باز می گََزد ، نیش ِعقرب ِ زمان خلسه ی دلچسب ِ چشمانم را که: ـــ سپیده، سر زده است ـــ ... تا من، از سر بگیرم روز مَرگیم را!... سالیانی ست با تو عهدی بسته ام با تو همراهم ولی همدلی از من مجوی ... از تنم آفریدی قفسی برای دلم و از سرایت حصاری برای تنم ! من عقوبت گناهی تلخم از میراث جهــــــــل ! ... در برابرم نشسته ای در من خیره نگاه میکنی با نیشتر های ســـوء ظـــــــــن که قرابتی دیرین دارد بارش آن با جان ریشم ***** به درون من آی در من گام بنه نطفه ای بسته ای از خاموشی* رویا * در بطن من ... کودکی می زایم از آن کـــــــــر و لال! ... به دستانم نظاره کن باغچه های مهربانی که حسرت درو میکنند از کویر یقین تو لبانم این بوسه زارن مهجور اکنون بی واژه بی نجوا بی تمنا چون سازی بی کوک غریو سکوت مینوازند و ذهنم این معبر خیال خشکیده و خاموش باورهایش را زنده بگور کرده و چون عزاداران بر گورشان خاک بر سر میریزد و دلم حزین است و هنوز می تپد در خون شناورست اما در صندوقچه ء اسرارش رازی نهفته دارم خیــــــــــــال پــــــــرواز خیال پروازی غریب به بهارونسیم به سرزمین چلچله های عاشق به افق دور دست رویاهای سرخ به نا کجایی که سلاخ کبوتران به آنجا راهی نیست آری خرسندم هنوزبالهایم از یاد نبرده اند خیال خوش پرواز را ... روزگاری آشیانی داشتم در آلاچیــــــــق سبز دستانت و هجــــــاهای سرخ لبانت سرود لالایـــــــی من بود ! در شراره های آغوش مهربانت چون ققنوس! به خاکستر شدنم نظاره میکردی و صبح از احیاشدنم به وجد می آمدی ! هر روز به ضیافت آفتاب گرم مینشستیم و شبها در برق نگاهت که هزار رنگ به کرشمه میدرخشید سفره شام را میگستراند یم ! آه ... آنــــــــزمان که آبشار گیسوانم برصخره های شانه ات می خرامیــــــد و زخمه ء انگشتانت بر تارهای آن نغمهء خوشبختی می نواخت وه که چه با شـــــــکوه و تماشا یی بود ! ... اکنون آنقــــــدر از من دور شده ای ... که ساقه های دستانم نا توان از چیدن ستارگان چشمانت گشته سایــــــه ات بر خاک طویل گشتـــــــــه... میگویند: به همراهی باد رفتــــه ای برای در نوردیدن شقایقها برای جستجوو یافتن خویش ! آن زمان که خالق هستی بخش زمین را بر نقطه ءاراده و لطفش بنا نهاد، خاکم را از جزیرهء متروک و غمناکی بهر آفرینش آورد ،که به مردابش خنده هایم غرق بود! سرشک دیده ء فرشته ای را بر چید که تقدیرم را می نوشت . آتش مهر اهورا را بر نهادم افروخت که بنیادم را بر هم زند . و تند باد حوادث خاکسترم را داد بر باد ، و این بر باد رفته طلسم نابودی این دنیا شد ...!

ادامه مطلب

| Design By : Night Melody |

